سلام...افتخار یک تولید کننده این است که یک شبکه تلویزیونی پر بیینده و پر طرفدار درباره محصولاتش تبلیغ کند. از این که محصولات بی ارزش این دکان بی مشتری را به خیلی ها معرفی کردید از شما تشکر می کنم.


ما به عنوان یک ایرانی از کورش چه می دانیم؟ از خشایار شاه چه می دانیم؟ از بردیا، انوشیروان، آریوبرزن، سورنا و هزاران هزار ایرانی و پارسی نامدار و دلاور دیگر چه می دانیم؟ از فرهنگ درخشان، صلح طلب و با شکوه ایرانی که اندیشیدن به آن حس غرور لگدمال شده هر ایرانی را برانگیخته می کند چه می دانیم؟ یک کنجکاوی ساده در عقاید توده عظیمی از عوام و قشر ساده انگار ایران امروز ما را به این واقعیت خواهد رساند که به عقیده ایشان کوروش ها، خشایارها، بزرگمهر ها و امثال این نام ها نماد طاغوت، استبداد، ستم پیشگی، خوشگذرانی و مردم ستیزی هستند. همه این دیدگاه های عامیانه از تبلیغات وسیع حکومت بر ضد تاریخ گذشته ایران زمین است. تبلیغات و سم پراکنی هایی که آن قدر یک طرفه و مغرضانه است که گویی اجداد ما در دوران گذشته کج اندیش ترین و بی رحم ترین مردمان روزگار خود بوده اند. در مقابل این تخریب ها و لجن مالی ها، الگوهای ناشناخته و مجهولی را تحت عناوین فلان ابن فلان از دیار اعراب بر ما ارایه می کنند که هیچ سندیت و رسمیت و در واقع هیچ ارتباطی با دنیای ما ندارند. در این شکی نیست که هر انسانی صرف نظر از نژاد و ملیت و با هر نوع عقیده، دارای نفس محترمی است و هیچ کسی حق تعرض به وی را به خاطر افکارش ندارد و از طرفی قصد انکار حقیقت دین محمد (ص) را نیز نداریم ولی یک انسان آزاده، حتی در مورد انسان های گذشته و تاریخ نیز تبعیض و به دو چشم بینی را تاب نمی آورد. رویکردی که طی آن شخصیت های درجه دو و سه عرب را به عنوان الگو برای نسل ایرانی معرفی کنند، در حالی که با این نسل هیچ حرفی در مورد هویت بی نظیر اجدادشان در دوران غرورانگیز هخامنشی، اشکانی و ساسانی نمی زنند. بیش از هزار سال قبل از آن که اسلام اندکی مدنیت و فرهنگ را به اعراب جاهل بیاموزد، کورش در دیار پارس به عنوان پادشاهی عدل گستر و صلح طلب بر دنیا فرمانروایی می کند. دنیا صلح و دوستی را پیش از آن که از فلان ابن فلان ابن فلان یاد بگیرد از کورش کبیر آموخته است. این اوست که وقتی بابل را فتح می کند به سربازانش دستور می دهد که به مردم بابل لبخند بزنند. به زنان و کودکان هیچ آزاری نرسانند. آیا نه این است که همسانان آریوبرزن در این گاهواره دلاوران، پیشگامان فرهنگ شهادتند و برای نگاهبانی از ناموس و میهنشان تا آخرین قطره خونشان برای این سرزمین جنگیده اند. ای کاش برای ایشان به همان اندازه که درباره امثال کسانی چون خالد ابن ولید، اسامه ابن زید، خباب ابن ارت، مسلم ابن عقیل و ... سخن می رانند، ارزش قائل بودند که هر که کار آریوبرزن ها را کمتر از اینان بداند سخت در گمراهی و کوته بینیست و این گمراهی سرچشمه اش جایی نیست جز امواج خروشان رسانه های حکومتی که همواره تلاش می کنند تا تاریخ گذشته ایران زمین را نماد ظلم و بدبختی و تاریخ امروز ایران را که خود تنها سی سال از آن را ورق زده اند، نماد سعادت جامعه ایرانی جلوه دهند. این خود برتر نمائی تنها زمانی می تواند بر روی عده کمی از جامعه ایرانی تأثیر بگذارد که حکومت از همان اوایل دوران تحصیل کودکان، برای آن ها مرتب نجوا کند که پیش از این سی سال، آنها تاریخی سراسر طاغوتی و عقب مانده داشته اند و هر که قبل از این بر این دیار فرمانروائی داشته جز ظلم و ستم، برنامه و کارکردی نداشته است. این ایرانی ستیزی و آریائی ستیزی تنها میوه ای که به بار خواهد آورد این است که ایرانی همواره احساس بی اصالتی و بی هویتی کند و اسلاف خویش را به دور از تمدن و انسان دوستی بپندارد و هیچ ننگی برای کسی ناگوارتر از بی اصالتی نیست.
آیا اسلام راستین به حکام اجازه می دهد که تاریخ را سلیقه ای نگارش کنند؟ آیا اسلام اجازه می دهد که فرمانروایان اعمال خیر گذشتگان را به فراموشی بسپارند؟ آیا اسلام حقیقی اعراب را برتر از پارسیان می داند؟ آیا الگوی نسل امروز ما فقط باید از اعراب باشند؟؟؟
...........................................................................................................................................
برای آن دسته از دوستانی که این نوشته را در راستای ستیز با اسلام تفسیر می کنند و به این دید به آن می نگرند، چیزی برای گفتن ندارم غیر از آن که از ایشان خواهش کنم که با دید بازتری به این نوشته نگاه کنند.

اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!
اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!
چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر!
اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،
بر باديه جان سپرده ، ياد آر!
چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي
پيمانه ي وصل خورده ياد آر!
خیلی چیزها هستند که درک و تحلیل آنها نیاز به ذهن چندان پیچیده و قدرت تحلیل فوق العاده ندارد. مثلاً نیازی به این نیست که ساعت ها فکر کرد تا به این نتیجه رسید که در زمستان هوا سردتر از تابستان است. یا این که فهمیدن تاریک بودن شب احتیاج به قوه ادراک ماوراء طبیعی ندارد. خیلی چیزها هستند که می توان گفت اظهر من الشمس هستند.
از جمله چیزهائی که درک آن ها نیازی به اندیشه و تأمل ندارد، پائین بودن سطح رفاه اجتماعی بسیاری از مردم جامعه ایرانی است. هر چند تعیین دقیق این که چه میزان از افراد جامعه ما در این وضعیت قرار دارند، مستلزم مطالعه می باشد ولی شکی در این نیست که درصد قابل توجهی از مردم شرایط بسامان و معتدلی ندارند. دور از ذهن نیست که کسانی که منصب های اجرائی دارند، این حقیقت را انکار کنند یا این که پوشیده نگاه دارند. خرده ای بر آنها نیست! آنها کلاه خودشان را گرفته اند تا باد نبرد. عطش قدرت و مقام، هر وسیله ای را توجیه می کند. چه انکار، چه سرپوش گذاشتن!
.
.
.
مکتب اسلام به ما آموخته که فقر پدیده شومی است. معصومین گفته اند که فقر مقدمه کفر است. مقدمه گناه است. گفته اند که اگر تنگدستی از دری وارد شد، کفر از در دیگر داخل می شود. در این آموزه ها شکی نیست. شریعت، توسعه عدالت اجتماعی را پیشنهاد می کند. مسؤولان ما هم این شعار را شنیده اند. بلی! فقط شنیده اند و به خیال خودشان تلاش در اجرای آن را دارند. ولی این عدالت چیست؟ تلاش برای ایجاد رفاه اجتماعی برای یک گروه خاص؟ انحصار مفهوم عدالت برای شهروندان درجه یک؟
.
.
.
خوب که نگاه می کنم، ما را طبقه بندی کرده اند. شهروندان درجه یک، درجه دو و درجه سه!
بیچاره سه!
ادامه تحصیل، سهمیه آخر
استخدام، سهمیه آخر
یارانه ها، سهمیه آخر
خدمات، سهمیه آخر
بیچاره سه!
نمی خواهم از هیچ چیز دیگری بنویسم. می خواهم یک بار هم که شده از غصه دلم بنویسم. می خواهم برای تو بنویسم و به تو. شاید ندانی که باز دلتنگی ها و اندوه هایم تشدید شده اند. اصلاً خاکت سرد شدنی نیست. هر روز غمی تازه از زخمی کهنه. فراموشی تو سخت شده. از یاد بردن خاطرات یک عمر با تو زیستن، همنشین بودن، حرف زدن، خندیدن، دلگیر شدن و تماشای یک عمر چشم دوختن های گاه و بیگاه و طولانی تو به یک نقطه و غرق در تفکر شدن. نه! نمی توان فراموش کرد. هنوز روزی ده بار آهنگ معین را به یادت گوش می کنم...
همه رفتن کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
و هر روز ده بار گلویم از بغض فشرده می شود و باز نمی شود. نمی شود تحمل کرد و دید که خانه ات دیگر سرد است. بی رونق است. چشمان پسرانت بی رمق است. نمی شود هر شب گریه بی صدای تنها دخترت را دید و آرام بود. چه دل خوش است به شب هایی که در خواب می بیندت و چه با شور و اشتیاق، فردایش از خوابش تعریف می کند. آن چنان اشتیاقی که چشمانش برق می زند وقتی اسمت را می آورد. گاهی شب ها از کنار خانه ات می گذرم و سکوتش قلبم را به درد می آورد. درهای همیشه باز خانه ات دیگر ماه به ماه هم باز نمی شود. دیگر همه فامیل برای شب نشینی به یکباره در خانه ات جمع نمی شوند. دیگر آن رونق و گرمی نیست. دیگر...دیگر...دیگر...
راستی وقتی که در تنگنای خاک فرو می رفتی، پدرت خیلی صدایت زد محمد علی...محمد علی...ولی جوابی ندادی و من می دانستم هر چه صدایت بزند جوابی نمی دهی. چون قبلاً دخترت خیلی صدایت زد بابا و حتی نگاهی هم به او نکردی...
نمیری الهی! خیلی اذیتمان کردی. آخر این چه کاری بود؟ تو که دل کسی رو نمی سوزوندی دایی. ولی خب! آنقدر پیش مردم شهر عزیز هستی که من هر جا می خوام خودم را معرفی کنم سرم را بالا می گیرم و میگم منم داماد محمدعلی...
خداوندا! فکر می کردم حالا که همه دم از این می زنند که عصر تکنولوژی و ارتباطات سریع است؛ اکنون که جهان به دهکده ای تبدیل شده و تبادل اطلاعات و افکار آسان شده است؛ دیگر کسی نمی تواند به راحتی دروغ پردازی کند و آن را اشاعه دهد. فکر می کردم آن قدر دامنه نشر حقایق گسترده شده که دروغ ها آسان از سرچشمه های پراکنش آن حذف می شوند. ولی به این فکر نمی کردم که شانس اشاعه دروغ و راست در این دنیای متحول و در این تکنولوژی هراسان که لجام گسیخته می تازد و دروازه ها را فتح می کند، یکسان است. راست ها منتشر می شوند و دروغ ها هم! همه در این فضای ارتباطی و در این دهکده بی رحم چون آماس سرطانی ریشه می دوانند و افکار را محصور می کنند. فقط بسته به شانس ماست که توده ای که به مغز ما هجوم می آورد بدخیم باشد یا خوش خیم. هر کدام زودتر چنگ انداخت آن یکی فاتح است. درست عین خبرها و شنیده های ما که راست و ناراست، همه در هم ممزوج و مخلوط به گوش ما می رسد و ما بر اساس احساسات، تعصب ها و وضعیت روانی خود آن لحظه، تصمیم می گیریم کدام را بپذیریم و کدام را نه!
در این میان، این من، این گم گشته، این به بن بست فکری رسیده، این دروازه های اخلاق را گم کرده، این من که دیگر صراط مستقیم و غیر مستقیم را نمی توانم از هم تمیز دهم، به چه حبلی چنگ بزنم؟ حبل الله دیگر کدام است؟ همه ریسمان ها در این عصر روشنی اطلاعات و در این دوران طلائی دیتا و صفر و یک، یک رنگ دارند. همه یک نما دارند و همه خود را به یک گونه در برابر وزش نسیم به رقص در می آورند. همه دم از انسانیت و آزادگی انسان ها می زنند. همه فریاد عدالت سر می دهند. همه سیمای نورانی دارند. همه زیبا و منطقی هستند. ولی به هر کدام چنگ بزنی در همان آغاز دستت را می خراشند. آخر خدایا! گناه من چیست؟ چرا در این عصر زاده شده ام که به راحتی می توانند حقایق را وارونه جلوه دهند و وارونه ها را حقایق؟ مگر ظرف افکارمن چه قدر گنجایش دارد؟ از کجا ریسمان تو را پیدا کنم؟ آیا اینک در صراط مستقیمم؟ آیا این دین و مذهب که به صورت ارثی بر من رسیده است، راه راست است؟ که اگر این راه درست است، پس این همه شبهات و ناهمخوانی ها چیست؟ کل ما حکم به العقل حکم به الشرع را سرلوحه قرار دهم یا این نظر فقهای شیعه را که عقل گرایان در گمراهیند؟ وقتی آن چه من می شناسم از پیشوایان دینی و سیاسی امروز، چیزی نیست جز تضاد و اعتقاداتی که روز به روز تغییر می کنند و حرف هایی که با یک تغییر کوچک در شرایط خود زیر پا می گذارند، به کدام اسوه و الگو پناه ببرم؟ نمی خواهم فریاد برآرم که پیامبر و امامان الگو نیستند، بلکه می خواهم آرام نجوا کنم که از کجا معلوم که تعاریف این پیشوایان از سیره پیامبر و امام حقیقت باشد؟ چه مدرکی وجود دارد حرف اینان که در مورد مسائل ساده جاری روز به روز تغییر می کند، در مورد امامان نیز دچار طوفان تغییر و تحریف نشده باشد؟ از کجا معلوم؟ کاش متهمم نکنند به نشر افکار ماتریالیستی و الحادی! کاش کسی جوابم را بدهد. کاش در این تنگنای قبر محکوم به کج فهمی و خداگریزی نشوم که خدایا! خودت شاهدی دنبال راستی هستم. از این روست که من از تو توقع دارم. یک ابراهیم بر روان من گسیل دار تا بت های ساختگی و مدرنی را که بر اساس دین امروز مجبور به پرستیدن آن هستم، در هم بشکند. خدایا خسته ام دیگر از این دروغ ها، از این ظاهرسازی ها، از این ریا و تزویرها و از این همه پنهان کاری. جوانی و طراوت عمر که رو به زوال است. دنیای پر زرق و برقت که مزرعه آخرتش قرار دادی بر من جز خشکسالی و دانه های مسموم چیز دیگری نداشت یا داشت و من چشم نداشتم. که یا از باران لطفت بی نصیب بودم یا از نعمت بصیرت که در هر حال محروم از چیزی بودم. راه را بر من بنما! نگذار تباه شوم!

وقتی که حالی نمانده که دستی به قلم گرفت و وقتی که دیگر اندیشه ای گذرا نیز از سر نمی گذرد بهتر است سکوت کرد تا بی هدف عریضه ای سیاه نشود.
این است پایان آن چه اندیشیدن و نگاشتن نام داشت. پایان آن گمان که لحظه ای تفکر برتر از عبادت هفتاد سال است. من دیگر دکان کوچک و بی کالای خود را خواهم بست تا به امید خرمن ثوابی که از تفکر بر من عاید خواهد گشت زندگیم را تعطیل نکنم. همه آزادند تا شماتتم کنند و نصیحت...
جبریون کجائید؟ خودتان را بر من بنمائید.
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
خداوند منان را بسیار شاکرم که باز توفیقی بر من گسیل داشت تا به یمن تنفس در این فضای آسمانی و به شکرانه زیستن در سایه حاکمان صادق و عدالت گستر، نور حقیقت بر من آشکار گردیده و مرا مفتخر به اعتراف به خیانت های احمقانه خود در پیشگاه ملت شریف ایران و نیز تنی چند از یاران باوفای حضرت ولی عصر(عج) گردانیده است.
در جلسه قبل اشاره کردم که تشکیلات ما با استفاده از امکانات نزدیک به 148 یا 149 کشور بیگانه سعی در براندازی داشت. اینک گوشه هایی از زوایای پنهان تشکیلاتی خود را بیان می کنم. تشکیلات ما اهتمام جدی داشت تا با طراحی بیش از یکصد سناریوی از پیش طراحی شده که به تأیید سازمان مخوف سیا نیز رسیده بود، چه قبل از انتخابات و چه بعد از آن، نسبت به مخدوش کردن چهره پاک، معصوم و دوست داشتنی دولت اقداماتی را انجام دهد. همانگونه که در جلسه قبل هم گفتم، ما در بازداشتگاه ها به عنوان نفوذی بیگانگان نقش اساسی داشتیم. ما با این کار دو هدف عمده داشتیم. اول اذیت کردن مردم همیشه بیدار ایران و دوم ایراد خدشه بر همان چهره پاکی که قبلاً اشاره کردم. ما از چند سال پیش، دقیقاً چند روز بعد از انتخابات دور نهم از منطقه ای متروکه واقع در کشور انگلستان، به دستور یکی از نخبگان سیاسی منحرف، اقدام به حفر تونلی زیرزمینی کردیم و پس از نزدیک به چهار سال فعالیت شبانه روزی و حفر بیش از 4000 کیلومتر تونل خاکی و زیر آبی که به همت عزیزان فریب خورده شاغل در بریتیش فُرس مینیستری صورت گرفت، به صورت از پیش طراحی شده ای از بازداشتگاه کهریزک سر در آوردیم و تمامی امکانات جاسوسی را از طریق این تونل به کشور منتقل کردیم. در واقع نفوذ ما در بین بازجویان شریف کهریزک از اینجا آغاز شد. من با صداقت تمام می گویم که در چند مدتی که در این بازداشتگاه ها نفوذ کرده بودم، هیچ برخورد خلاف عرف و شرعی از این عزیزان ندیدم و حتی در چند مورد شاهد بودم که برخی از بازداشت شده ها به بازجویان تجاوز نیز می کردند. در واقع شایعه تجاوز در بازداشتگاه ها حقیقت بود و من با چشمان غیر مسلح دیدم که در چند مورد بازداشت شده ها در نقش فاعل انجام وظیفه می کردند. همه داستان هایی که در مورد شکنجه و آزار و اذیت در بازداشتگاه ها شنیده اید از سوی مزدوران فریب خورده و نفوذی ها بود که من به عنوان لیدر آن ها بودم و با این کار سعی کردیم نزد جهانیان وانمود کنیم که این ها جنایتکارند و خدا را شکر که این سناریوها هم مثل همه سناریوهای از قبل طراحی شده شکست خورد و با این کار ملت و دولت مشت بزرگی بر دهان امپریالیسم و در رأس آن ها آمریکای جنایتکار، انگلیس مکار، آلمان بی تربیت، فرانسه خونخوار، کانادای فاسد، هلند منفور، ایتالیای بی شعور، امارات ریز، بلژیک ترشیده، یوگسلاوی سابق، ژاپن فریب خورده و امپراطوری هان زدند والعافیه والنصر.
من اعترافات خود را بیان داشتم و اکنون منتظر چشیدن طعم گوارای رأفت اسلامی و ملی هستم.
العبد الخائن الذلیل المسکین المستکین الذی لا یری احد منه الا شرا
ج
این یک اعتراف است. اعترافی در کمال آرامش و سبکبالی! خداوند را شاکرم که به واسطه فیض حضور جانشینان و منصوبین بر حقش بر روی زمین، معجزه احمدی بر من متجلی گشت تا مرا از حضیض تاریکی به اوج روشنایی رهنمون سازد. من چنان از این تنویر و بصیرت مسرورم که گوئی دوباره زاده شده ام.
و اینک من اعتراف می کنم. به شکرانه این هدایت الهی که در سایه رأفت اسلامی حکومت صالحان بر من ارزانی شد اعتراف می کنم تا در تاریخ ثبت شود. تا همگان بدانند درخت تنومندی که از خون مردم چه در صحنه جنگ و چه در خیابان ها استوار شده است، نباید مورد طمع بیگانگان قرار گیرد.
من اعتراف می کنم که به عنوان یک لائیک لامذهب با عقاید متمایل به مارکسیست و متأثر از دیدگاه هگل و با سابقه معاشرت با جماعت و فرقه ضاله بهائیه که سالیان درازی به نشر عقاید غربزدگی و اسلام ستیزی در قالب های مختلف و با عناوین گوناگون مشغول بوده ام در چند ماه اخیر از سوی ایادی استکبار و در رأس آن ها آمریکا و انگلیس، مأمور به ایجاد اغتشاش و تشویش در محیط محترم وب گردیدم که اسناد آن نیز در همین وبگاه موجود است! (به پست های پائین مراجعه کنید.) متأسفانه سفیر انگلستان و رئیس دفتر حافظ منافع آمریکا در سفارت سوئیس در چند ماه گذشته مبلغ یک میلیون دلار استرالیا به حساب شخصی من واریز کردند تا شیرینی این پیروزی ۴۰ میلیونی را در کام ملت فهیم ایران تلخ کنم. از طرفی تعدادی نرم افزار ژاپنی ویرایش فیلم در اختیار من قرار گرفت تا فیلم هایی جعلی تهیه کنم و به عنوان صحنه های شلوغی در خیابان ها، برخورد لباس شخصی ها و تیراندازی حکومتی ها به مردم در اینترنت و در رأس آن ها پایگاه های شنیعه یوتیوب، توئیتر و فیس بوک قرار بدهم. از جمله این فیلم ها که به شدت از سوی بنگاه های خبرپراکنی مزدور بیگانه مورد استقبال قرار گرفت، فیلم شلیک به ندا آقاسلطان بود که به طور ماهرانه ای با استفاده از حقه های کامپیوتری تهیه شد. این در حالیست که اصلاً ندا آقاسلطان الان زنده است و نزد پروردگار روزی می خورد. در یک برنامه از پیش طراحی شده دیگر، با استفاده از نفوذی های خائن و غربزده ای که در بازداشتگاه ها داشتیم، وارد این بازداشتگاه ها می شدیم و بازداشتی ها را که عمدتاً در حال بازی فوتبال، شنا، مطالعه، تماشای تلویزیون، خواندن نماز شب، گرفتن سونا و یا مشغول استراحت در فضای سبز بازداشتگاه ها بودند، به گوشه ای می بردیم و دور از چشم نگهبانان رئوف، می کشتیم و با چکش هائی که شخص سفیر آلمان از طریق کارمندان سفارت به من داده بودند، دهان، صورت، دنده ها و استخوان های آن ها را می شکستیم و حتی به آن ها تجاوز می کردیم تا وانمود شود که مأمورین حکومتی این کار را کرده اند. از سوی دیگر، چند روز قبل از انتخابات، شخصی از اسرائیل به اسم شیمون با من تماس گرفت تا در مورد پروژه ای موسوم به آلفا-88 صحبت کنیم. هدف از این پروژه ننگین تهیه آمارهایی دروغین بود تا مردم چنین تصور کنند که آمارهای راستین دولت دروغین هستند. در این پروژه ما از طریق سرور های قدرتمند کشور هلند و با استفاده همزمان از بیش از یکصد مهندس کامپیوتر هندی، پاکستانی و چینی وارد سیستم سایت بانک مرکزی ایران شدیم و نرخ تورم را که 5/14 درصد بود به 25 درصد رساندیم. در جریان اغتشاشات مرداد ماه با چند نفر از انگلستان، فرانسه، اسپانیا و مصر به همراه یک آمریکائی در دوبی ملاقات داشتیم که نتیجه این ملاقات این بود که ما اقدام به تخریب کلیه بانک ها، بیمارستان ها و آتش زدن اتومبیل ها کنیم و برای این کار مبلغ نیم میلیون دلار دیگر دریافت نمودم. طرح دیگری که ما در دست بررسی داشتیم، پروژه ترور شخصیتی بزرگان نظام بود که حامیان مالی اصلی این طرح، دانمارکی ها و بلژیکی ها بودند. استارت این پروژه با ساخت فیلم جعلی امام جمعه تویسرکان و یک سردار نیروی انتظامی بود که تماماً در استودیوهای خانگی در امارات مونتاژ شدند و اصلاً واقعیت خارجی نداشتند. در یک برنامه دیگر مدرک دکترای آقای کردان را از گاوصندوق وزارت کشور دزدیدیم و یک مدرک جعلی به جای آن قرار دادیم. پروژه های بعدی سوء استفاده از روحیه رئوف و انسان دوستانه رحیم مشائی بود تا او را به خاطر اذعان دوستی با ملت اسرائیل ترور شخصیتی کنیم. در دیداری که با کوشنر و معاونینش در اواخر دسامبر سال گذشته در یکی از ویلاهای سفارت داشتیم، قرار شد از محل بیست میلیون دلاری که سنای آمریکا برای خرابکاری در ایران تخصیص داده بود، مقدار 500 کیلومتر پارچه سبز از ترکیه و چین وارد کنیم تا در سراسر دنیا زنجیره های سبز تشکیل دهیم. به تمامی افرادی که برای یک ساعت گوشه ای از این پارچه ها را در دست می گرفتند مبلغ 100 دلار می دادیم و جالب این که این افراد عمدتاً ایرانی نبودند و همه از کشورهای الجزایر، مراکش، تونس، اتیوپی، اریتره، جزایر قمر و ... بودند. یکی دیگر از کارهای ما که انعکاس خوبی در رسانه های غربی داشت، گرد آوردن نزدیک به 2 میلیون نفر از اراذل و اوباش در نماز جمعه 26 تیرماه امسال بود که هر کدام از این ها در قبال دریافت 520 فرانک سوئیس به همراه سرویس رایگان ایاب و ذهاب، به محل نماز جمعه آمدند. جالب این که پسران خطیب نماز جمعه آن روز نیز مبلغ یک میلیون فرانک دریافت نمودند تا پدرشان را وادار کنند که حرف هائی که ما می خواهیم بزند. از دو روز قبل از برگزاری نماز جمعه، این افراد آموزش خواندن نماز هم دیدند تا کسی متوجه نشود این ها بی دین هستند که علیرغم این آموزش ها همه دیدند که عده ای از آن ها با کفش نماز می خواندند. در جنبش مضحک و ناکام اطو، تعداد یکصدهزار دستگاه اطوی پرمصرف و بیست و پنج هزار سشوار با حمایت مالی یک شرکت کانادائی از مالزی خریداری کردیم و در بازارهای تهران، اصفهان، مشهد، شیراز، تبریز و چند شهر بزرگ دیگر به قیمت فقط 2000 ریال توزیع کردیم تا این اطوها در این طرح به کارگیری شوند. این گونه بود که ما با بسیج امکانات بیش از نیمی از کشورهای خبیث و نامرد دنیا، سعی در براندازی داشتیم که بحمدالله توفیقی حاصل نشد...
انشاألله قسمت دوم اعترافاتم را در چند روز آینده منتشر خواهم کرد و امیدوارم مردم شریف ایران، خدمتگزاران صدوق دولت جلیله احمدی و بسیجیان پر افتخار ما، این جسارت ها، گستاخی ها و فریب خوردن ها را بر من ببخشایند و برای من طلب آمرزش ملی-اسلامی نمایند و العافیه و النصر!!!
24/5/1388
بنده گناهکار، شرور، مزدور، فریب خورده، ضد دین، مفسد فی الارض و خائن به ملت و دولت
آقای ج

«از خونريزى بپرهيز، و از خون ناحق پروا كن، كه هيچ چيز همانند خون ناحق عذاب الهى را نزديك و مجازات را بزرگ نمىكند و نابودى نعمتها را سرعت نمىبخشد و زوال حكومت را نزديك نمىگرداند، و روز قيامت خداى سبحان قبل از رسيدگى اعمال بندگان، نسبت به خونهاى ناحق ريخته شده داورى خواهد كرد، پس با ريختن خونى حرام، حكومت خود را تقويت مكن، زيرا خون ناحق، پايههاى حكومت را سست مىكند و بنياد آن را بركنده به ديگرى منتقل میسازد.»

گویند که یک روز یکی عالم دانا و یکی دکتر و یک میر کهن کار و یکی مرد جهاد و عمل و سختی پیکار، گشتند مصمم که وطن، این گهر ناب و گرانمایه و این مهد دلیران و غیوران سلحشور، به دانایی خود سوق دهند و همه اسباب بیارند و همه تدبیر ببندند که این مام وطن از ته ظلمت برود بر سر شوکت که همه خلق به شکرانه این رشد و شکوفائی و تدبیر، گذرانند همی زندگی خویش به آسایش و بی دردی و بی نکبت و اندوه. تا آن که همه مردم درمانده و بی صبر که ایام بر آن ها شده چون ظلمت یلدا، رفتند که از بین همین دکتر و میر و دو تن باقی از آن چار نفر منجی و بعد از همه اقوال و همه جنگ و جدالی که همی پخش شد از سوی صدا و سوی سیمای عزیزی که بود مرکز آزادگی و بی طرفی(!)، یک کس بگزینند بر این دولت و او را بنشانند به تخت و همه فرمانبر او تا که کند خاک وطن را همه اکسیر و زند دیده هر کور و فقیر و همه درمانده و بدبخت که تا باز شود چشم عزیزش به جمال ملکوت وطن هسته ای و رو به ترقی که چنین بود که یک میر به بخت و دگری نیز به تخت و همگان داد نمودند که ای وای، نباید که چنین تخت سپاریم به یک دکتر و باید که ستانیم ز وی دست تطاول که همه خلق پریشان و پشیمان که چرا باز دو دستی بگرفتند مر این تخت بزرگ و تن یک دکتر گستاخ زند تکیه بر آن شوکت و جاه و همه میران و همه خاک به دوشان وطن عاری از آن مکنت و تخت و حشم و جاه که ای داد، نمودند تقلب که بود ظاهر و مردم همه نالان به خیابان و همه مهر خموشی به لب از دست مر ایشان که بدادند فریب و خبر از میر بیامد که شما مردم دانای وطن، خیز بیارید بر این سیل تقلب که مرا عزل نمودند از این تخت که یک بار دگر دکتر علامه و دانا (!) شده بر تخت سوار.
و چنین بود که هر کوی و خیابان بشدی مرکز جنگ و همه سرباز و همه شحنه مخلص (!) به خیابان و همه خلق زدند و همه را حبس نمودند که تا بار دگر دکتر شیراوژن این قصه ما راه بیفتد برود بانگ برآرد که آقا! بگم بگم؟ و سر انجام خلایق که دگر نام به خاشاک گرفتی همه یا راهی زندان و که یا راهی دنیای دگر نیک نمودی و دگر بار شکستن به علایق و چه شیرین بود این جمله ناطق که خلایق همه لایق! و نگویم من از آن خلقت ناراست، ...مشائی ...که چه آقاست! ...
روزگارى بر مردم خواهد آمد که از قرآن جز نشانى، و از اسلام جز نامى، باقى نخواهد ماند. مسجدهاى آنان در آن روزگار آبادان، امّا از هدايت ويران است. مسجد نشينان و سازندگان بناهاى شکوهمند مساجد، بدترين مردم زمين مىباشند، که کانون هر فتنه، و جايگاه هر گونه خطاکارىاند، هر کس از فتنه بر کنار است او را به فتنه باز گردانند، و هر کس که از فتنه عقب مانده او را به فتنهها کشانند، که خداى بزرگ فرمايد: «به خودم سوگند، بر آنان فتنهاى بگمارم که انسان شکيبا در آن سرگردان ماند» و چنين کرده است، و ما از خدا مىخواهيم که از لغزش غفلتها در گذرد.
نهج البلاغه حکمت369
ارابه بی رحم تاریخ بر روی کشته های ما می گذرد. نگاه تیزبین و منتقد فلسفه، افکار ما را به قضاوت خواهد نشست. چشم های خشکیده و بی رمق فرزندانمان، تابلوئی خواهد بود تا آیندگان بر کردار پدرانشان که اینک مائیم، به دیده سرزنش نگاه کنند. کتاب های قطور تاریخ نگاشته خواهد شد و بسیار کسان آن ها را ورق خواهند زد، خواهند خواند و اگر خونشان آریائی باشد، از خواندن ورق های آخر قلبشان از اندوه فشرده خواهد شد. ما اجدادمان را نکوهش کردیم که چرا زیر یوغ قاجارها زیستند، که چرا وصله های جانمان قربانی حماقت های شاهانه و ملوکانه شد و اجداد ما فقط به فکر چرانیدن گوسفند هایشان بودند. ایروان ها، نخجوان ها، قفقازها و گنجه ها که فصلی مجمل از تاریخ و فرهنگ ایرانی بوده اند، فدای یک بوسه فرانسوی شاهان خوشگذران قجر شد و ما از پدران خود آزرده ایم که چرا خموش نشستند و تسبیح گرداندند و هیچ نگفتند. قلبمان غمین است. تقویم ها پر شده اند از حوادث خون بار و دل ها پر شده از بیم و سکوت. سکوتی که مخمورین به دین ساخته شده حکومتی، آن را صواب می دانند و مستحق ثواب. سکوتی که مشروع جلوه گرفته و فریادی که ستیز با خداوند معنا شده است. ای پدران و اجداد خفته در خاک، بر شما عذری نیست و نخواهد بود که ما نیز رفتار شما را پیش گرفته ایم و خموشیم. خاموشی و سکوتی که بوی ننگ می دهد. سکوتی که از ترس نان است و ما شرمگینیم از فرزندانمان، از ایرانمان، از مسلمانی مدفون شده مان، از برادران شهیدمان. همان هایی که اینان خونشان را به عاریه گرفته اند تا هر فریادی را به مصابه تقابل با خون شهدا جلوه دهند. تا هر ندای آزادیخواهی را غریو کفر نشان دهند و سرکوبش کنند.
و ما همچنان شرمگین ترین امت تاریخیم. گذشتگانمان به ما، و ما به گذشتگانمان و به فرزندانمان!
ما به دموکراسی عالی خود افتخار می کنیم. ما به اقتصاد شکوفا و پویای خود می بالیم. ما به واسطه آزادی های والائی که در سایه این دوران به دست آورده ایم، احساس فخر و غرور می کنیم. نه تنها این ها! ما به آرمان شهری که در آن زندگی می کنیم؛ به عصری که در آن زاده شده ایم؛ به جوانی پربار و شاداب خود، به زندگی آرمانی – اسلامی خود، به صداقت ها، به دلسوزی ها، به آبادانی ها، به تلاش ها، به پیشرفت ها، به صنعتی شدن، به هسته ای شدن، به عزیز شدن، به ایجاد اشتغال، به استشمام بوی نفت بر سر سفره ها و به خیلی مواهب الهی – اسلامی – ایرانی – احمدی دیگر افتخار می کنیم. ما به شکرانه توسعه عدالت اجتماعی چشم نوازی که در سایه سهام های سی و پنج هزار تومانی عدالت، چشم دشمنان را خیره کرده است، اشک شوق می ریزیم. ما از لذت ایجاد شغل های بیشماری که در سایه ایده بخردانه و سرشار از نبوغ تشکیل بنگاه های زود بازده برای نسل دانش آموخته و دانشگاهی فراهم گردید، در کالبد خود نمی گنجیم. ما به پول های کلانی که تحت عنوان حمایت از بنگاه های زود بازده، به جیب افراد متمول و سرمایه دار رفت تا خانواده هایشان از نعمت داشتن اتومبیل گران قیمت بی نصیب نباشند، درود می فرستیم.
ما شادمانیم از این که چنان اقتصاد پولادی – اسلامی داریم که در این بحران مالی جهانی، ذره ای از استواری و صلابت آن کاسته نشد. ما به نمودار های سربلند و رو به اوج اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، ورزشی، هسته ای خود می بالیم و از صدور الگوی حکومتی خود به جهانیان مسروریم.
ما از سعادت اخروی خود که به واسطه اجرای بی نقص قوانین اسلامی توسط حاکمان، بر ما نصیب گشته است، خرسندیم و بر روان آنان که اسلام ناب را به صورت عملی به ما آموختند، سلام می فرستیم.
از سوئی ما اندوهگینیم از این که نیاکان و اجداد ما در دوران تاریک هخامنشی، اشکانی و ساسانی از فیض حیات در چنین روزگار با عزتی محروم بوده اند.
اینک از تو ای حضرت دوست، خواهانم که تخت های مرصع، قصرهای بلورین و حوریان پریچهره را در باغ فردوس آماده کنی تا خادمین امت اسلامی – ایرانی به عنوان پاداش اعمال خود، از آن ها بهره جویند و ما را لایق و شایسته این همه سرخوشی و آسایشی که به یمن حضور ایشان بر اریکه های اسلامی- ایرانی – احمدی بر ما فراهم شده قرار بده.
آمین!
- سلام. خسته نباشید. تشکر می کنم از حضور دوباره شما در برنامه ما. امیدوارم مثل همیشه پاسخگوی سؤالات ما که می تواند بازتابی از مسائل پیش روی مردم باشد، باشید.
- من هم متقــــابلاً سلام عرض می کنم. هم خدمت ملت شریف و بزرگ ایران و هم خدمت شما!
- برای اولین سؤال، چرا مسؤولان هنوز نتوانسته اند بر مشکل ترافیک غلبه کنند؟ آیا هنوز راهکاری اساسی برای این مهم به دست نیامده؟
- خب. بهـــــله! سؤال شما جای بحث داره. خب! شما به من بگین...شما ترافیک رو یه معضل می دونی؟ من تعجب می کنم! آیا سیل خروشان اتومبیل هائی که در سطح شهر سیر می کنند، به عنوان یه مشکل باید دیده بشن؟ آیا این توده عظیم خودروها نشانه پویندگی صنعتی جامعه نیستن؟ من از شما تعجب می کنم! یعنی میگید نباید خودرو تولید بشود؟ کارخانجات بزرگ خودروسازی ما باید تعطیل بشوند؟ این که نمی شود که! الان شما نگاه بکن! دم در هر خونه ای یه ماشین پارک شده. خب این یه موفقیته! یه دستاورده که البته متأسفانه، عده ای دوست ندارن ببینن.
- بله! یک سؤال دیگه اینه که ظاهراً دوباره شاهد خاموشی های چند ساعته در شهرها هستیم. علت اون چیه و آیا راه حلی برای اجتناب از این بحران وجود دارد؟
- بهـــــله! دولت تمام تلاش خودش رو داره می کنه تا شاهد حداقل خاموشی باشیم. من تعجب می کنم! شما یادتون نیست؟ در دوره طاغوت ما در خیلی از جاها بیش از 10 ساعت خاموشی داشتیم. در دوره رضاخان که خیلی از شهرها اصلاً برق نداشتند. ولی در این دولت این رقم به کمتر از 2 ثانیه در روز رسیده! شما برید بپرسید! الان دولت یه طرحی رو در دست بررسی داره که از این خاموشی ها بشه در آموزش اصلاح الگوی مصرف استفاده کرد. چند تا کارگروه هم تشکیل شده که به زودی جزئیاتش رو اعلام می کنیم.
- چرا این قدر هواپیماهای ما سقوط می کنند؟ نرخ حوادث هوائی در کشور ما از میانگین جهانی بالاتر است. چه توضیحی در این زمینه دارید؟
- من تعجب می کنم! من به شما علاقه دارم. تعجب می کنم چرا اینقدر اطلاعاتتون ناقصه! مگه ما چند تا هواپیمامون در سال سقوط می کنه؟ بعد همش هم که دست خودمون نیست. یه بارش رو که آمریکائی ها هواپیمامونو زدن توی خلیج فارس. یه بارش هم که به کوه خورد. یه بار هم که افتاد روی یه ساختمون. از طرفی! هواپیماهای اونا هم سقوط می کنه. مگه مال ما تنهاست؟ این اطلاعات و آمار و میانگین ها هم مال چند تا مؤسسه صهیونیسته.
- ندا رو کی کشت؟
- عجب! عجب! من تعجب می کنم! شما بگید که اون زن با حجاب مصری رو کی کشت؟ اون رو ما کشتیم؟
- نرخ واقعی تورم الان چند درصده؟
- شما چرا ازدواج نکردی هنوز؟ برو خجالت بکش! تو دیگه 50 سالته!
- خب! سپاسگزارم از حضورتون در این برنامه. بییندگان عزیز شب خوش و خدا نگهدار!
این یک تشکر ویژه است از جناب مستر پرزیدنت و خادمین ملت در دولت نهم که بالاخره نفت را سر سفره های مردم آوردند و ما برای اولین بار به طور عینی این موهبت الهی را بر سر سفره های خود حس کرده و آشامیدیم(!!!)
به همت دولت خدمتگزار و خدوم، آب های تلمبه های کشاورزی اطراف شهر که به وسیله موتورهای دیزلی با فناوری اوایل انقلاب شکوهمند اسلامی استخراج می گردد، به سیستم آب شهری گسیل گردید تا از این پس شهروندان، آب های آشامیدنی با طعم گازوئیل مصرف نمایند. از آن جا که گازوئیل یکی از فراورده های اصلی نفت خام محسوب می گردد، می توان گفت که دولت در نیل به یکی از بزرگترین اهداف خود که همانا آوردن نفت بر سر سفره های مردم است، به کامیابی و موفقیت رسیده و این امر مهم به سرانجام رسیده است.
این موفقیت که به واسطه حضور نخبگان در بدنه دولت خدوم به دست آمده است را به کلیه مردم شریف ایران، پرسنل زحمتکش شرکت نفت، کلیه جایگاه های سوخت و تلمبه داران تبریک عرض می نمائیم.

وقتی پس از چندین سال دوباره چشمم به ساختمان دیگر رنگ و رو رفته آموزش دانشگاه افتاد، دچار نوستالژی کمرنگی شدم. دم در که رسیدم، دیدم اون نگهبان پیر و خوش هیکلی که همیشه اونجا می نشست، نیست. شاید بازنشسته شده. شاید هم مرده! بازم منفی بافی! اصلاً مهم نیست. بی خیال!
پله های ساختمان رو یکی یکی با نفس های بریده ای که از گرمی هوا، اضافه وزن و کم تحرکی ناشی می شد را طی کردم. پله های ساختمان که بیشتر به موانع میدان اسب سواری شبیه بود. یک گام 60 سانتیمتری به سمت بالا به ازای یک پله صعود!
- سلام خانوم! خسته نباشید!
خانم مسؤول مدارک علوم پایه همینطور که با دوتا دست موبایلش رو گرفته بود و خیره بهش نگاه می کرد، بی آن که سر بالا بیاره گفت: سلام!
احساس کردم داره با موبایلش بازی مار می کنه. همینطور که نفس نفس می زدم و سعی می کردم صدای نفس هام رو مخفی کنم تا صدام رساتر باشه خودم رو روی صندلی ارباب رجوع جا دادم.
- می بخشید. من سال 81 از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. الان هم چون مدتیه که.....!!!
خانم مسؤول یک لحظه سرش رو گرفت بالا و از بالای عینکش نگاهی به من کرد و موبایلش رو گذاشت روی گوشش و گفت: یه لحظه لطفاً! الو! سلام. ببین مامان! بابات نیومده خونه؟ به مهری خانوم زنگ بزن بگو لباس مامانمو آماده کردی؟ مامان! شیطونی نکنیا! میام مامان. تو که بچه بدی نبودی که! باشه مامان؟ خب. بای!...خب چی می گفتید؟!
- بله! عرض می کردم چون برای گرفتن مدرک ارشدم نیاز به گواهی لیسانسم داشتم...
که باز پرید وسط حرفم و گفت: با صندوق رفاه تسویه کردین؟
- بله! من بدهی به صندوق رفاه ندارم.
- باید از محل کارت نامه بیاری!
- خب خانم! مشکل اینه که من بیکارم.
- خب! ما نمی تونیم بهت مدرکتو بدیم.
- ببینید خانم! متوجه نیستید انگار! من اصل مدرکمو نمی خوام. من ...
- ببینید آقای محترم! ما متوجهیم. تشریف ببرید هفته دیگه که آقای دکتر هستن بیاین به ایشون بگید.
- کار من سادست. نیازی به چیزی نداره که! فقط کپی کارت پایان خدمتو می خواد که ...
- کار ما رو لازم نیست به ما یاد بدی. همونی که گفتم.
گوشی موبایلش رو گذاشت تو کیفشو همینطور که داشت کشو فایل هاش رو قفل می کرد گفت من دیگه باید برم. تا ساعت 12 مرخصی دارم. شما هم برید هفته دیگه بیاین!
- ولی من باید تا هفته دیگه گواهی لیسانسمو ببرم تهران. هیچ دانشگاهی که اینجور آدم رو سر نمی دوونن!
وقتی از پشت میزش با اون شکم گنده خودشو کشید بیرون، فهمیدم که دیگه نباید بمونم. چیزی تو دلم نداشتم بگم به جز چند تا فحش نیمه آبدار که خب! اونو هم نمی شد به زبان آورد. چیزی نگفتم و از پله های 60 سانتی به دو آمدم پائین. تنها چیزی که دیگه نسبت به اون ساختمون نداشتم حس نوستالژی کمرنگی بود که اول داشتم. هوا گرم بود. اضافه وزنم هم ثابت و نفس ها هم هنوز بریده!
چند ماه بعد از اون جریان رفتم اونجا و از یه آقا که جدیداً مسؤول شده بود، یک ساعته گواهی موقتمو گرفتم و اومدم.
اول آبان ماه 86 بود که با اهل و عیال خداحافظی کردیم و در عنفوان بیست و هشت سالگی عازم خدمت سربازی شدیم. برای آموزشی به پادگان خاتمی یزد اعزام شدیم. پس از کلی انتظار و صف طولانی ثبت مشخصات و از همه بدتر صف کیلومتری تحویل لباس و جیره نظامی و در صبح روز دوم همه به خط شده، خبردار ایستاده بودیم تا فرمانده گروهان که جوانی 26-27 ساله بود و درجه گروهبانیکمی داشت، برایمان بذل نطق بفرمایند. هیبت نظامی فرمانده با صورت سوخته و گوشت آلود و شانه های پهن و دستان چاق و چله آن هم توی لباس پلنگی حسابی ما رو میخکوب کرده بود که صدای خراشیده و بلند فرمانده برخاست:
- از جلو از راست نظام!!!
ولوله توی گروهان برپا شد و دستها به طور نامنظم و با حالت دستپاچه پشت شونه نفر جلوئی جا می گرفت...
- حیف نونا! این چه وضعیه؟ حرکت از نو!...از جلو از راست.....نظام!
به هر مردنی بود یه از جلو نظام مورد قبول فرماندهی واقع گردید و پس از نگاهی طولانی به همه جای گروهان فریاد از حلقوم مبارک صادر شد که خبــــــــــر.....دار! که این « دار» آخری رو درست نمی شد تشخیص داد.
- اینجا یه پادگانه...شما هم یه سرباز. اینجا هر کی مهندسه واسه باباش مهندسه! هر کی دکتره واسه مامان جونش دکتره! هر کی باباش میلیاردره، واسه مامانش میلیاردره....اینجا....همه سربازین...یعنی چی؟ یعنی این که سرتونو باید در راه وطن...چی؟...بدین. مفهومه؟
چند نفر از سر بی میلی تمام گفتند: بـــع...له! بقیه هم که از تندی آفتاب ظهر یزد، نای جواب دادنو نداشتن.
- بله و بلا!! این چه طرز جواب دادنه؟ هان؟ مگه نون نخوردید حیف نونا!
بعدش هم که به خاطر این بیحالی در جواب دادن 50-60 تا بشین پاشو رفتیم که چشم من یکی سیاهی رفت!
بین بچه ها شایعه بود که دوره های قبل فوق لیسانس ها و دکترا رو زیاد کاری باهاشون ندارند. یه انجمن از بچه های فوق و دکتر تشکیل شد که یه نماینده انتخاب بشه و اون بره با فرمانده گردان صحبت کنه که با بچه های فوق و دکترا بهتر برخورد بشه. این کار شد و یکی از بچه ها عصر رفت با فرمانده گردان صحبت کرد. تا اینکه فردا صبح در میدان صبحگاه فرمانده گردان تشریف آورد و گلوش رو صاف کرد و چنین خروشید که:
- فکر می کنید اگه یه سال بیشتر درس خوندین باید بذارنتون تو پر قو؟ کره مربای صبحانه تون را با قربون صدقه بتپونن تو لپتون؟ برای خودشون نماینده انتخاب می کنن!!! مثل این که جا نیفتاده هنوز؟ اینجا پادگان آموزشیه! سرباز بسیواد و دکتر یکین! همتون صفرید فعلاً. هنوز گیر و گاز بهتون ندادیم که یاد مامان جونتون بیفتید...اومده میگه من دکترم!!! اینجا کسی مریض نیست آقای دکتر که تو میگی من دکترم! دکتر تو شهر دکتره....اینجا سربازی! ما اینجا قمپز شما رو در میاریم...دو بار که توالت ها رو شستید یادتون میره دکترین یا سُکترین! از امشب ساعت پست دکترا رو یه ساعت زیاد می کنیم تا باورشون بشه سربازن! آهااااای کد 19!!! کلاهتو درست بذار...مگه اومدی گله چروندن؟ پشت سرش کد 31!!! برگ سینه تو چرا کجه؟ راست وایسا!!! ارشد کیه؟ واسه کد 19 و 31 دو ساعت پست تنبیهی بنویس. ارشد!!!!!خودت چرا پوتینت خاکیه؟ مگه رفتی تراکتور هل دادن؟ واسه خودتم دو ساعت بنویس!! دکترا دیگه حرفی دارن؟
- سکوت!
- مگه کرین؟ حرفی دارن؟
- نــــــع...خیر!
- مگه شما زبون ندارین؟ یالا ببینم...بشین....برپا....بشین.....برپا....

در سنه الف و اربع مائه و ثلاثون از هجرت خیرالبشر(ص) در دیاری که مردمانش به سخاوت و نسوانش به شهامت به گیتی سمر بودندی و حاکمانش همه بر مرکب عدل راکب و میرانش همه بر منهج عزل عاکف، ید خصم از آستین تطاول بلاد متحده بر وی دراز همی گشت تا جد و جهد دولت تاسعه احمدی را منکوب کنندی غافل از آن که مر ایشان نمودارهایی سخت مرصع بیاراستی تا تیر خدعه اعدا بر سبیل خطا سیر کنندی. در خبر است که بدبینان و کژاندیشان که همیان های زر و سیم از سمت والی بلاد متحده بر ایشان راست شدندی- اسنادهم موجوده فی عمارات الحکومیه- تاب ایستادن نداشتی و در نزاع با شحنگان و نقاب پوشیدگان که محاسنی داشتند سخت مالیده که به قیرگون می زد با جامه های نیمدار ابیض و بر روی سراویل آویزان، در خون و خوی غلتیدندی که گویند خس و خاشاکی بیش نبودندی!
آورده اند که والی بلاد متحده که جوانکی بود با سبزه می زد و چنان ذعارتی در طبع وی مؤکد-ولا تبدیل لخلق الله- تحفه های بسیار بر اراذل شوارع راست همی کرد تا دولت تاسعه احمدی را به زیر همی آورندی. ( ایضاً اسنادهم موجوده فی دارالحکومه).
در خبر است که دولت تاسعه و قاطبه توده عظیم شحنگان بر شوارع شهره شهر آماده کردی و همه ساز و برگ بر ایشان فراهم نمودی تا هر کنج و عزلت و هر جماعتی که ملون به لون خضرا دیدندی بر وی هجمه آغاز کنندی تا ارض خدا از این لون خبیث مبرا گردی. تا آن جا که باکره ای که مر او را ندا نامیدندی و گویند بیرق ولایات متحده در ید داشتی(!) به تیر سربی از پای در آوردندی و به دستور مر پیکرش را بر باروها آویزان کردندی تا مر خلایق را عبرتی گردی تا قد به معارضه با دولت تاسعه احمدی راست نگردانندی.
اینک در آن بلاد که پارسش می خوانند، آن گونه که نمودارها گویند، مردمان همه در رفاه و جمعیت خاطر می زییند. علم عدل گستر دولت تاسعه بر هر کوی و برزن سایه افکنده و اندوه و ماتم رخت بر بسته. البته آن چنان که نمودارها گویند(!)-اسنادهم موجوده- همه خوان و سماطی بوی نفط همی دهندی آن چنان که نمودارها گویند(!) و شریعت همه بوی ریا و تزویر گرفتندی آن چنان که من بینم نه نمودارها گویند.
این جورچین خسته کننده، به هیچ وجه درست نمی شود. اصلاً تکه های آن را نمی شود کنار هم گذاشت. خیلی امتحان کرده ام ولی هر بار بیشتر متوجه اشکال بزرگ این جورچین تازه می شوم. تکه های این جور چین را باز بررسی کردم. تکه دین، تکه انسانیت، تکه مردمسالاری، تکه دموکراسی، تکه روحانیت، تکه ولایت، تکه انتخابات، تکه علمای بزرگ، تکه احمدی نژاد و در نهایت تکه واقعیت. نه! اصلاً کنار هم قرار نمی گیرند. هر چند برخی تکه ها را می شود کنار هم قرار داد ولی کل پازل درست نمی شود. گیج شدم من!
خدایا! مگر نه این که لحظه ای تفکر افضل از هفتاد سال عبادت است؟ خب! من فکر می کنم ولی هیچ چیز با هم جور در نمی آید. خدایی، کسی هست که بتواند این ها را کنار هم قرار دهد؟
- مستر پرزیدنت: من هاله نور را دیدم!
- آیت الله جوادی آملی (مدظله): دروغ نگوئید! حتی به حیوانات!
- شورای نگهبان: انتخابات سالم برگزار شده است.
- محسن رضائی: به کسانی که به من رأی داده اند، قول می دهم رأیشان را بر گردانم!
- رهبری: هاشمی از معماران بزرگ انقلاب است.
- مستر پرزیدنت: هاشمی همیشه مترصد سقوط دولت بود.
- رهبری: دولت را به خرافه متهم نکنید.
- مستر پرزیدنت: نور ما کجا بود؟
- رهبری: دولت نهم بهترین دولت بعد از انقلاب است.
- محسن رضائی (در مناظره با پرزیدنت): آمار دروغ به مردم ندهید. این دولت، کشور را به لبه پرتگاه برده است!
- مستر پرزیدنت قبل از انتخابات دور قبل: تورم را یک رقمی می کنیم!
- بانک مرکزی: تورم 25 درصد است!
- مستر پرزیدنت: در دنیا عزیز شدیم!
- خودم: جدی؟ پس چرا در فرودگاه دوبی فقط ایرانی ها را تفتیش بدنی می کنند، آن هم با آن وضعیت؟
هر چند احساس می کنم باید باز هم به آن دسته از آدم هایی که در پاورقی زندگی می کنند، توضیح دهم که این نقل ها، الزاماً نقل قول عینی نیست و می تواند نقل معنا باشد.
باز هم می پرسم: حق با کیست؟
و باز هم کسی جوابم را نمی دهد!!!
ما الگوی مصرفی داریم مطابق با وضعیت زندگی خود. زمان های درازیست که بدون آن که کسی بگوید، آن را اصلاح کرده ایم. چون مجبوریم الگوی مصرفمان را اصلاح کنیم. چون چاره ای جز اصلاح مصرف نداریم. اصلاً بعضی وقت ها چیزی برای مصرف نداریم که بخواهیم آن را اصلاح کنیم. وقتی چیزی نباشد، پس نیازی به الگوسازی برای آن هم نداریم. اگر کسی در یک بازه زمانی مثلاً 9 ماهه، کلاً سیصدهزار تومان درآمد داشته باشد، یعنی رقمی حدود سی و سه هزار تومان در ماه، چگونه می تواند الگوی مصرفش را اصلاح نکند؟ اصلاح که سهل است، اصلاً مصرف نمی کند. برای چنین کسی که می تواند یک دانش آموخته دانشگاهی با تحصیلات عالی نیز باشد، چیزی مثل میوه به جای یک ضرورت، به تجملات تبدیل می شود. برای چنین کسی تفریح و سرگرمی دیگر جایی ندارد. چون در تضاد کامل با الگوی مصرف اوست. آری! کاش اول امکانات یا مقدمات رفاه را ایجاد می کردند، بعد راجع به اصلاح الگوی مصرف سخن می راندند.
مشکل عمده جوامع بشری این است که عده یا گروهی خود را داناتر از بقیه می دانند. این خودبرتربینی باعث می شود که بسیاری از اصول و قوانین به راحتی و با عنوان مصلحت اندیشی لگدمال شوند. طبق قوانین و نیز فرمان امام، دخالت نیروهای نظامی و انتظامی اعم از سپاه، ژاندارمری و ارتش در انتخابات و تبلیغ له یا علیه گروه یا فرد، ممنوع است. چگونه می شود که فرماندهان سپاه که خود را پیروان دوآتشه خط امام و پاسدار ارزش های انقلاب می دانند، به خاطر مصلحت اندیشی خود، به این راحتی فرمان امام را زیر پا می گذارند و در نمازهای جمعه به سود یکی از کاندیداهای معلوم الحال تبلیغ می کنند؟ آیا این نقض صریح قانون نیست؟ اگر شما یا هر گروه دیگر، بنا بر نظرات شخصی به خاطر به اصطلاح و توجیه خودتان مصلحت اندیشی! تشخیص دهید که باید قانون را در یک مورد دور بزنید و آن را نادیده انگار کنید، دیگر چه نیازی به انتخابات است؟ به اسم انتخابات برای خود مشروعیت دست و پا می کنید ولی قیم مأبانه در اصول انتخاباتی تخلف می کنید؟ اگر شما به عنوان عقل های کل صلاح می دانید که مستر پرزیدنت، باز پرزیدنت باشد، چرا سر مردم را گرم می کنید؟ مثل خیلی از کشورهای عقب افتاده دیگر که اتفاقاً با شما روابط گرمی دارند ریاست جمهوری را مادام العمر کنید تا مصالح شما-نه ملت- در خطر نیفتد. آقایان فرماندهان! این گونه دنبال صیانت از خط امام و آرمان های انقلاب هستید؟ این جز کودتا معنای دیگری دارد؟ کودتا از نوع سفید، در قالب مصلحت اسلامی و حفظ نظام! اگر به شعور و نظر مردم اعتماد ندارید، اگر می ترسید باز گرفتار شفافیت ها و مردمسالاری زمان خاتمی شوید، اگر خود را به عنوان بالاترین مرجع نظریه پردازی حفظ نظام می دانید، کار سختی پیش رو ندارید. از قدرت نظامیتان استفاده کنید و پیشوند جمهوری را بردارید و بکنید حکومت اسلامی ایران! توجیه راحتی هم دارید! ما پاسدار انقلاب هستیم و بسته به شرایط هر کاری برای حفظ آن خواهیم کرد. قانون هم زورش به شما نمی رسد که آن گونه که از قرائن معلوم است، قانون خود شما و قدرت نظامی شماست. کارتان را هم به عنوان حفظ خط راستین امام به مردم قالب کنید. دیگر نه دغدغه نفوذ غیرخودی ها را دارید و نه بیم از دست دادن قدرت و جایگاه والایتان را. انتخاب کنید هر آن چه مصلحت می دانید.
و اینک شما ای شهدای آرام یافته در جوار رحمت حق! ای جان بر کفان و ای مریدان واقعی امام! ای جان عزیز را فدای وطن عزیزتر از جان کرده! ای صاحبان حقیقی وطن و ای پرچمداران راستین اسلام! آسوده بخوابید که همرزمان سابق شما، برای حفظ آن چه شما برایش جان دادید، آبروی بزرگان را گرو گذاشته اند. آبروی علما را در معرض طوفان دشمنی گذاشته اند تا قدرت را حفظ کنند. ای جان من فدای قطره قطره خون پاک شما! آرام در جوار باری بیاسایید که دیگر شما را عذری نیست.
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نام بزرگان به زشتی برد
رئیس جمهوری اسلامی
این عنوان سمت پراهمیتی است که ظاهراً مردم باید انتخاب کنند. عده ای به عنوان اصلح برگزیده شده اند تا مردم آن ها را برگزینند. آن کسانی که این ها را دست چین کرده اند می گویند این ها صلاحیت کافی دارند. یعنی صلاحیت اداره یک جمهوری با پسوند اسلامی را دارند. بالطبع آن ها معتقدند که این ها آن قدر اسلامیند که اصلاً رعایت شعائر اسلامی از اصول کاری آن هاست. همه نامزدها هم چهره ای موجه دارند و خود را سمبل یک مسلمان واقعی می دانند. به هر حال این ها بالقوه یک رئیس جمهور اسلامی هستند! ولی در عمل چه می بینیم:
اصول انتخاباتی تقریباً همه آن ها بر اساس معیارهای غیر اخلاقی و تخریب شخصیتی یکدیگر است.
همه به راحتی ادعاهای دروغین می کنند.
تزویر و عوامفریبی یک سلاح برنده در دستشان است.
مردم را صاحبان اصلی حکومت نام می برند در حالی که صاحب اصلی این حکومت مردم نیستند. بلکه مردم تنها تأمین کننده هزینه ها هستند.
به هر حال خوب اسلام و مفاهیم اسلامی را آموختیم. خیلی خوب حکومت اسلامی را شناختیم. اصول اخلاق را خوب یاد گرفتیم و در این دوره ای که حکومتش را مرتبط با امام زمان (عج) می دانند، خوب انسانیت و مسلمانی را فرا گرفتیم!
راستی! حق با کیست؟
وقت زیادی تا شروع بازی بزرگ، نمانده است. همه اقدامات لازم صورت گرفته و همه چیز آماده و مهیاست تا یک بازی تاریخی دیگر شروع شود. یک بازی با قاعده مشخص. یک بازی که بازیگران آن همان بازی گردانان هستند ولی یک تفاوت بزرگ با بازی های دیگر دارد و آن این که برنده بازی از قبل معلوم شده است. تنها می ماند ارائه یک سری تکنیک های بسیار زیرکانه که در آن القا شود که برنده بازی به خاطر توان بالا و قابلیت بیشتر نسبت به رقبا پیروز مسابقه شده است. داوران بازی را هم همان برنده مسابقه تعیین کرده است تا با یک داوری عادلانه و مصلحت اندیشانه، دست برنده را بالا ببرد. این شده بازی بزرگ ما! بازی شکوهمندی که بر خلاف ادعاها، توده مردم بازیگران اصلی آن نیستند. بلکه تماشاگرانی هستند که توهم بازی را دارند در حالی که در حقیقت بازی خوردگان مسابقه هستند.
...
چه بیهوده می چرخیم ما! چه دوران سرگیجه آور و تهوع زائی! این همه چرخش و دوران، این همه نشیب و فراز، این همه اوج و حضیض و این همه کوشش و رنج! این همه برای چه؟ در چه مسیری حرکت می کنیم؟ خاطرمان خوش است که بر صراط مستقیم قدم فرسایی می کنیم و بر منهج عدل قلمفرسائی؟ صد افسوس که بسیار دوریم از راه راست که چون پرگار دور نقطه ای می چرخیم و دور باطل سپری می کنیم و سرخوشیم که امروز از دیروز پیش تریم، غافل از آن که تلاش می کنیم تا باز برسیم سر جای اولمان و چه دردآور است این سرگیجه!
...
الحمدلله و المنه! که در عصری مقید به حیات هستیم که صدای اسلام نوین و اسلام اصلاح شده حکومتی را به گوش جان می نوشیم و سرافرازیم و مفتخر که مسلمانیم و زبان گویای محمد(ص) و بر خدا و خلق منت می نهیم که در این وانفسای خاموشی فطرت دینی جوامع بشری و در این عصر گمراهی صنعتی، ما مشعل دار حکومت الهی هستیم و در دل به همه ناسزا می گوئیم که چرا جهان از ما الگو نمی گیرد و افسوس می خوریم که چقدر همه کورند و به خود می بالیم که چقدر صاحب بصیرتیم!
آخر این چه حکومت الهیست که همه صاحب منصبان سیاسی آن، قوانین الهی را لگدمال می کنند که به اهداف خود برسند؟ این چه داعیه اسلام مداری است که همه مدعیان اصلی آن برای رسیدن به اهداف شخصی و گروهی خود، همه انسانیت را یک باره فراموش می کنند؟ این چه انصاف و آزادگیست که همه تمدن درخشان و گذشته ما را نماد طاغوت و ستم و عقب ماندگی می خوانند و این قلیل سال ها را نشانه بالندگی و تمدن؟ جهانیان صلح و دوستی و مهربانی در عین اقتدار را از ایرانی بزرگ، کورش کبیر آموخته اند و عده ای به اسم اسلام، آن ها را جبارین ستم پیشه می نامند و خودشان را منجی و برگزیده خداوند! مگر همین اسلام محمد(ص) نیست که به ما یاد می دهد کارهای نیک دیگران را پاس بداریم؟ پس این چه ادعای مسلمانیست که همه کارهای پسندیده گذشتگان این وطن را نادیده می گیریم و همه را سرمنشأ فساد می شمریم و تنها خود را مجری عدالت قلمداد می کنیم؟
به قول سعدی«پادشاهان نباید کارهای خیر پادشاهان گذشته را فراموش کنند تا کارهای خیر آن ها فراموش نشود.» این مگر آموزه اسلام نیست؟ پس چرا بسیاری از دوران درخشان تمدن های گذشته ما را جمع می بندند در قالب نام 2500 سال حکومت ننگین طاغوت؟ نکند همه در این سالیان دراز جز ظلم و جور کار دیگری نداشته اند؟ همه را یکسان می نگرند. قاجار را با زندیه یکسان می پندارند! هخامنشیان را با حکومت افغانیان بر ایران به یک دید می نگرند! همه طاغوت و سرکش و علم ستیز و کافر و بد و تنها همین دوران کوچک، سرچشمه تحول و شکوفایی! نکند صفویه هم که شیعه را در این مملکت رسمی کرد کار طاغوتی و ستم پیشگی انجام داده؟ تکلیفتان را دست کم با خودتان روشن کنید. دم از این می زنید که می کوشید برای احیای اسلام ولیکن از ابزارهای ابوسفیانی بهره می گیرید! در همین انتخاباتی که به بازی شبیه تر است، همه کسانی که برگزیده شده اند تا مردم برگزینندشان!، از ابزارهای غیر انسانی برای حکومت و فرمانروایی بر مردم بهره می گیرند. تخریب همدیگر نه به قصد روشن سازی مردم که به قصد ربودن گوی سبقت از یکدیگر! و همین هایند که فردا باز ردای اسلام محوری را بر تن می کنند و شعار اسلام مداری سر می دهند. بیچاره اسلام که مظلومانه بازیچه سیاست شده است. همه این ها جلوی چشم میلیون ها نفر وعده هایی می دهند تا به دروغ جلب توجه کنند و اندکی پس از انتخابشان به سادگی حرف هایشان را پس بگیرند و به شعور میلیون ها نفر که همه گونه جان فشانی برای ناموس و وطنشان کرده اند، توهین کنند. آخر این چه اسلامیست؟ مگر نه این که با این کار مردم را نسبت به دسترنج محمد(ص) بدبین و دلزده می کنند؟
باز هم از کلام سعدی بهره می گیرم که «باید سلطنت مطیع شریعت باشد نه شریعت مطیع سلطنت» حال آن که اینجا شریعتی طرح کرده اند در خدمت حکومت و به نام اسلام!
...دیگر تکلیف بر من معلوم است. خدایا! باز از تو می خواهم مرا از گمراهی نجات دهی و مرا از آن چه وسوسه خناسین و شیاطین می نامی دور سازی!
به امید پروردگار بزرگ، کلمه سبز را بر می گزینم تا اعراض و رویگردانیم را از تیرگی ها و تیره پرور ها نشان دهم. از وی هیچ توقعی در اصلاح امور نابسامان وطن را ندارم. ولی از خودمان انتظار دارم که با یک بینش نو و آزاد یک «نه» صریح بگوییم به آنان که تیرگی ها و تحجر را نشر می دهند و دنیا را به کام انسان ها تلخ نموده اند. به آنانی که تیرگی و ظلمت را نماد اسلام و تمدن کهنسال ایرانی کرده اند.

سرکی به این گوشه...نگاهی به آن طرف...کنجکاوی کوچکی در اتاق های پر از احساس! چت. همه و همه دیدنی هستند...و چه تلاش مذبوحانه ای!
قالب هایی رنگین و دل پسند! پسرهایی راستگو و پاک و دخترهایی معصوم و با حیا! همه در آرمانشهری به نام یاهو مسنجر دور هم جمع شده اند تا پاکی و صداقت تقسیم کنند. در وبلاگها وضع کمی بهتر است. ماسک ها به ظاهر از نوع ماسک های تفکر. شخصیت. منطق و عقل محور است. روابط مودبانه تر است ولی باز خوب که نگاه کنی...عمیق که بررسی کنی...بوی گندیده انگیزه به دگرجنسان به مشام می رسد...کافیه فقط بو بکشی.
جامعه متمدن ایرانی به کجا می رود؟ چه عقب تریم از وامانده ترین شهروندان ملت یک میلیاردی هند و چین و ... که اصلا آثارشان در این اتاق های فحشا نیست. ما دنبال چه هستیم؟ جامعه شناسانمان خفه شده اند یا خفه شان کرده اند؟ چاره چیست؟ یک درخت که ریشه و ساقه هایش از درون دچار پوسیدگی شده باشد به برگ های سبز تازه روئیده نیز رحم نخواهد شد. تازه برگ ها و نوگل های کوچکش هم نیز زرد و فاسد خواهند شد...
و چه کسی پاسخ این فساد را خواهد داد؟


